میل به یاوه‌سرایی؛ یا سخن دانسته گو ای مرد دانا یا خموش

میل به یاوه‌سرایی؛ یا سخن دانسته گو ای مرد دانا یا خموش

مهاتما گاندی در کتابش «تجربه‌های من با راستی» گفته که یکی از خوبی‌های کم‌رویی من پرهیز از بیان عاجل نظرم بود. این خودداری مرا با «اقتصاد واژه‌ها» آشنا ساخت؛ «هیچ یادم نمی‌آید حرفی گفته و یا نوشته باشم که موجب پشیمانی‌ام گردیده باشد.» در مثال مشابهی، سعدی حکایت می‌کند طایفه‌ای از حکمای هندوستان در مورد فضایل بزرگمهر سخن می‌گفتند و یگانه عیب او را کند بودن بیانش و درنگ بسیار او در سخن گفتن دانستند. بزرگمهر در پاسخ گفت، «اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم.»

این عادت گاندی و بزرگمهر مشابه به روش جاپانی‌ها است. باری به هیروشیما برای مجلسی رفته بودم. طولانی‌ترین، پرشورترین و پرطرف‌دارترین سخنرانی‌ها را خارجی‌ها (امریکایی‌ها، هندی‌ها و دیگران) سر می‌دادند. سخنرانی‌های جاپانی‌ها کوتاه و کم‌احساس بودند. شاید این به خاطر ضعف‌شان در زبان انگلیسی بوده باشد. ولی در فرهنگ جاپانی به حرف زدن دقت زیادی می‌شود: کم‌حرفی، آهسته سخن گفتن و دانستن مکان و مخاطب از آداب عمده سخن گفتن است و اکثراً آن را عملی می‌کنند. شاید از همین روست که جاپانی‌ها یکی از بانظم‌ترین و خلاق‌ترین مردمان جهان‌اند.

فرهنگ‌های زیادی وجود دارند که در آن سخن‌گویی‌های دراز حتا اگر قریبِ چرندگویی نیز باشند فضیلت دانسته می‌شوند. مثلاً، دوست خبرنگاری برایم مشورت داد تا پاسخ‌هایم را در جریان مصاحبه‌های تلویزیونی کمی درازتر ارائه کنم؛ زیرا «در افغانستان اگر حرف‌ات پیش از مداخله‌ی خبرنگار تمام شود، بیننده‌گان در مورد دانش و بیانت شک می‌کنند.»

فقط مردم افغانستان و فارسی‌زبانان نیستند؛ تقریباً تمام فرهنگ‌ها از عیبی رنج می‌برند که آن را در روان‌شناسی میل به یاوه‌سرایی “Twaddle Tendency” می‌گویند. یک قسمت یاوه‌سرایی به طول سخن ربط دارد. حتماً کسانی “کثیر‌اللّفظ و قلیل‌المعنی” زیادی را دیده‌اید که اگر سخن نیم‌ساعته‌شان را تقطیر کنید، آن‌چه به جا می‌ماند کم‌تر از یک دقیقه طول نخواهد کشید. دوستانی را می‌شناسم که بعضاً توفیق اجباری ترجمانی سخنرانی‌های سیاسیون و کارمندان ارشد دولتی ما را به زبان‌های خارجی داشته‌اند. مطلب را با هزار دلهره ترجمه می‌کردند. چرا؟ چون در برخی زبان‌ها، حاشیه‌روی‌ها و هیچ‌گویی‌های مروج در افغانستان جا ندارند. به همین سبب، این مترجمان بی‌چاره میان دو سنگ آرد می‌شدند.

پیچیده‌گویی نیز شکلی عمده از یاوه‌گویی است. مثلاً یورگن‌ هابرماس، فیلسوف و جامعه‌شناس معروف آلمانی در کتاب «میان فاکت و هنجار‌ها» چنین می‌گوید: «واضحاً هیچ نیازی نیست که این انتقال فزاینده‌ی واورنه‌ی سنت‌های فرهنگی را با دلایل موضوع‌محور و خودآگاهی تاریخیِ آینده‌نگر ربط بدهیم. به هر پیمانه‌ای که ما با ساختار میان‌ذهنی آزادی خود را آشنا سازیم، اندیشه پوچ و تملک‌گرای‌ – فردگرای استقلال به حیث خودمختاری فرو می‌پاشد.»

یا به این مثالی که سخیداد هاتف ساخته بنگرید: «در فراگرد بازتولید فرهنگ وندالیسم سیاسی آنچه وجود انضمامی خود را در معرض نیستی می‌یابد، اندرکنش ساختاری زیرمجموعه‌های پیرامونی جامعه‌ی سنتی روستامحور است.» به گفته‌ی هاتف، می‌شد این سخن را به این خلاصه کرد که، «بازگشت به سیاست ِ ویرا‌ن‌گری تاثیر مخربی بر روابط روستایی دارد.»

پیچده‌گویی، نوعی مؤثرتر یاوه‌گویی است؛ زیرا می‌تواند افراد زیادی را بفریبد. معمولاً، «نیمچه» دانشمندانی که بر موضوعی مسلط نیستند با پیچیده‌سازی می‌توانند مخاطبان را زیر تاثیر قرار دهند. بسیار معمول است که نام چند عالم غربی و یا عربی را بگیرند و یا چند آیه، حدیث و یا سخن نامربوط دانشمندی را نقل کنند تا حرف‌شان را پرطمطراق‌تر بسازند. در کشور‌هایی که سطح سواد پایین است، کسانی که این نام‌ها را نمی‌شناسند یا زبان خارجی نمی‌دانند زودتر سلاح استدلال‌شان را فرو می‌گذارند و خودشان را تسلیم شارلاتان‌ها می‌کنند. اگر اسم چنین شارلاتانی، با لقبی چون دوکتور و شیخ شروع شود، شمار قربانیان سخن‌هایش بیش‌تر می‌گردد.

البته، به هر اندازه که مخاطبان با موضوع آشنایی بیش‌تر داشته باشند، احتمال آن می‌رود که لفاظی‌های سخنگویان تاثیر برعکس داشته باشد. دانی اوپاهیمر در دانشگاه پرنستن با آزمایشی دریافت که وقتی که استادان نظریات ساده را با الفاظ پرمدعا بیان می‌کردند، دانشجویان به جای آن که زیر تاثیر قرار روند، آن را نوعی از کمبودی ذکاوت و شایسته‌گی استادان تلقی می‌کنند.

خلاصه زبان، آیینه اندیشه است. اندیشه‌های منظم به گفته‌های واضح بدل می‌شوند و فکرهای مشوش به جملات بغرنج. بهتر است کم بگوییم، سنجیده بگوییم و آن‌چه را نمی‌دانیم نگوییم. از آن‌جا که امکان ندارد ما در مورد دایره بزرگی از موضوعات حرف‌های معتبر داشته باشیم، بهتر است در مواردی که با بحث‌های جدید روبه‌رو می‌شویم خاموش باشیم. به گفته مارک توین، اگر خاموش باشی و مردم گمان کنند که احمقی، بهتر از آن است که دهن بگشایی و آن گمان به‌ یقین بدل شود.